له ناکهس کارییا، خاکم به سهر، رۆیی به با عومرم
خودا تۆ بمژیێنه تا لهبهر قاپیی کهسێ دهمرم
به ضایع چو له (ما لا یعنی)یا وهقتم ههمو، یهعنی
دهبێ وهقتێ له (بوالوقت)ێ بخوازم دا تیا بمرم
ئهجهل دهورم دهدا: حاضر به، وادهی دهور و تهسلیمه
منی غهفڵهت زهده هێشتا خهریکی مهسئهلهی دهورم
خهیاڵی پوچی دنیا وا دهماغ و دڵمی پێچاوه
قیامهت، ههر مهگهر رۆژی قیامهت بێتهوه فکرم
...
له من نازانم ئیتر نهفسی بهدخو چی دهوێ ( مه حوی )
که بهدکردار و بهدرهفتار و بهد ئهفکار و بهد طهورم
بایدبروم...
و امروز با شمایم و می خندم.
می شنوم، دوستتان دارم، دلتنگ می شوم
فصل ها را می بینم، راه می روم
و همیشه نامم در بیتابی کسانی هست که قول داده ام ببینمشان... اما
می دانم که باید بروم...
تنهای تنها.
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا حالاشده وسط یک جمله، حرفتان را عوض کنید و از بس زیرکانه کلماتی جایگزین کنید که کسی به این زرنگی شما پی نبرد؟
من یک بار منظورم را 180 درجه! عوض کردم و از بس برای خودم جالب بود که باعث شد این یادداشت را بنویسم.
اما فکر می کنم اول آدم همه فکرهایش را بکند و بعد حرفش رابزند... می شود؟!
فکر نمی کنم بشود...
انسان است دیگر
...کاریش نمی شود کرد!
۲۶ آذر ۱۳۵۷ در ثانیه اول زندگیم تا سر حد مرگ گریه کردم
۱۹ سال بعد هم باز تا سر حد مرگ گریستم
و امروز دیگر...
اشکی برای گریه کردن ندارم.
قبل ازظهر، میان یک گفتگوی کوتاه با دوستان، یاد دوست مرحوم «غریب علایی» افتادیم.
دوستان گفتند:یادش به خیر... مرگش خیلی غیرمنتظره بود.و من گفتم:
فکر نمی کنم در این دنیا هیچ چیز به اندازه «مرگ» ناگهانی باشد و حالا
یاد آن دروان می افتم که 3 یا 4 روز قبل از سفرش، ناراحتی ای که بین من و او پیش آمده بود را
از دلش درآوردم و او برای آخرین بار به روی من خندید...
و وای بر من اگر او بی آن خنده می رفت...
این انسان هم عجب موجود عجیبی است. همیشه ناراضی است.
نشد ما ببینیم یکی در اوج خوشی بمیرد. همه از غم و غصه دق می کنند. دلیلش هم
همان غُر زدن است. به من، به تو، به زمین، به آسمان به همه چیز -جز خودشان- غُر می زنند.
همین دیروز همه از خشکی پاییز امسال دادشان درآمده بود. بعد که برف بارید و هوا سرد شد،
هرجا می رفتی اعتراض بود: ... سردمان است... یخ زدیم ... مردیم...
من هم با خودم گفتم: اگر من جای او بودم توی این یخبندان با یک زلزله 6-5 ریشتری
حال همه تان را می گرفتم.
اگر من جای او بودم...
امروز در موقعیت جدا، دو بار به حال کسانی تأسف خوردم که چنان غرق جور کردن کلماتی برای جواب دادن بودند، که اصلاً فکر نمی کردند شاید سوال اشتباه و بی ربط است.(که بود!)
قبل از ظهر امروز از کسی برای تأیید موضوعی، توضیح بیشتری خواستم.او ضمن شرح و تأیید گفت:«و من این را قبلاً توضیح دادم». و من احساس کردم می خواهد بگوید:«چرا نمی فهمی».
عجب سوء تفاهمی شد!
امروز رییس صدا و سیما برای اهالی «برره» سخنرانی می کرد.
خیلی کلی و سطح پایین طبق معمول، از خودش حرف در می کرد و انصافاً لهجه ش هم خیلی ضایع بید! بحث بهشت و جهنم هم بماند با آن لطیفه ای که آخرش تعریف کرد. به قول خودشان ای ضرغامی! ای سخنور! ای هلو!! اینهایی که گفتی یعنی چَه؟!