تو را وسط راه گذاشته اند. اینجا تابلویی ندارد. ردپای پشت سرت را نگاه می کنی. تو درست بعد از آخرین جای پا ایستاده ای.انگار تا اینجای راه درست است اما چرا یکدفعه ردپا تمام شده است! آن طرف تر هم ردپای دیگری می بینی. کم کم می توانی ردپاهای دیگر را هم همان اطراف ببینی اما انگار همه روی یک خط تمام شده اند. شاید اینجا روزی خط پایانی بوده باشد. برای تو اما آغاز این پایان چه دشوار است. آن هم با این همه بی نشانی!
آفتاب پشت سرت را از روی سایه جلوی پایت حدس می زنی. خودت را برانداز می کنی در سایه و چه قامتی برافراشته ای بر خاک. برخود می بالی و عزم جزم می کنی. می خواهی شروع کنی و همزمان قدم اول را بر فرش سایه ات می گذاری. قدم دوم را هنوز برنداشته ای که خشک برجا می مانی. به کدام سو؟!

اثر هنرمند مهناز یزدانی http://ainazcartoon.persianblog.com
لپ هایش از سرما قرمز شده بود. بینی کوچکش هم همینطور. باز به پاهای نحیف و سرمازده اش فشار آورد و کمی خود را بالاتر کشید. لب های کبودش را هم دید. آنجا را هم تمیز کرد. حالا فقط چشم هایش مانده بود. باید آنجا را هم برق می انداخت. باید سکه ای از راننده می گرفت اما به چشم های راننده که نگاه کرد نا امید شد. راننده اخم کرده بود. می دانست که ادامه کارش بی فایده است. اما بازیش تمام نشده بود. چشم های خودش مانده بود و باید آنجا را هم تمیز می کرد تا خیالش راحت شود. این بازی را با دوستانش گذاشته بودند و امروز او از همه عقب تر بود. آخر آن روز فقط یک بار توانسته بود خودش را کامل در شیشه ماشین های پشت چراغ قرمز تمیز کند. دستمال را روی چشم هایش کشید اما شیشه پاک نشد. چراغ برای ماشین ها سبز شده بود و او باز هم بازی را باخت.
*
همه جا از برف سفید شده بود. دست های کرختش را چند بار تند تند ها کرد. کنار خیابان منتظر بود تا چراغ سبز پیاده ها روشن شود. صورتش را میان دست های کوچکش گرفت. دیگر هیچ جا را نمی دید. کمی گرم شد. چشم هایش را که باز کرد یک ماشین قرمز کوچولو کنارش بود. چیزی ته دلش تکان خورد. خیلی زود خودش را در شیشه های آبی رنگ پیدا کرد. اول دستمال زرد رنگ را روی لپ هایش کشید و بعد بینی کوچک و قرمزش را. نوبت چشم هایش که رسید مکثی کرد. سرش را بلند کرد. چشم های از تعجب گردشده دخترک را که دید کمی ترسید اما این بار حتما باید بازیش را تمام کند. پس دستمال را روی چشمش هایش کشید. اما دختربچه با یک حرکت سریع اسباب بازیش را کشید. پسرک همانطور نشسته یک قدم به جلو برداشت و خواست بازی را تمام کند. دختربچه پدرش را صدا زد. پدر رو برگرداند و محکمتر دست دخترش را گرفت و قدم بلندتری برداشت. پسرک دیگر نتوانست قدم دوم را بردارد و فقط چشم های خیره اش دور شدن اسباب بازی دخترک را دنبال کرد. چراغ برای پیاده ها سبز شده بود و او باز هم بازی را باخته بود.