تو را وسط راه گذاشته اند. اینجا تابلویی ندارد. ردپای پشت سرت را نگاه می کنی. تو درست بعد از آخرین جای پا ایستاده ای.انگار تا اینجای راه درست است اما چرا یکدفعه ردپا تمام شده است! آن طرف تر هم ردپای دیگری می بینی. کم کم می توانی ردپاهای دیگر را هم همان اطراف ببینی اما انگار همه روی یک خط تمام شده اند. شاید اینجا روزی خط پایانی بوده باشد. برای تو اما آغاز این پایان چه دشوار است. آن هم با این همه بی نشانی!
آفتاب پشت سرت را از روی سایه جلوی پایت حدس می زنی. خودت را برانداز می کنی در سایه و چه قامتی برافراشته ای بر خاک. برخود می بالی و عزم جزم می کنی. می خواهی شروع کنی و همزمان قدم اول را بر فرش سایه ات می گذاری. قدم دوم را هنوز برنداشته ای که خشک برجا می مانی. به کدام سو؟!