تبليغاتX
عکس یادگاری
دلیر مردوخی
 

آن روز کسی شهردار را جریمه نکرد

 

امروز 16/10/85 حدود ساعت 3 عصر یک روز سرد برفی، در چهارراه شبرنگ خیلی اتفاقی متوجه اشارات یک مأمور راهنمایی و رانندگی وسط چهارراه شدم که سعی داشت به یک نفر که داشت وارد رستوران سر همان چهارراه می شد، چیزی را بفهماند. بیشتر که دقت کردم دیدم یک پژوی 405 در حاشیه چهارراه توقف کرده  و مأمور راهنمایی و رانندگی با اشاره به راننده می گوید که توقف آنجا ممنوع است و جریمه می شوی. در قیافه راننده که دقت کردم دیدم شهردارمریوان است که در جواب مأمور دستش را به نشانه بی تفاوتی تکان داد و وارد رستوران شد.

در همین حال من هم به طرف مأمور وسط چهارراه رفتم و به ستواندمی که آنجا بود گفتم می دانید آن راننده شهردار بود؟! این را که شنید با کمی تعجب به همکارش گفت می گوید شهردار بود. همکارش هم گفت: خوب جریمه اش کنید بزنید روی شیشه اش. و بعد انگار که با دانستن این نکته جراتشان بیشتر شده باشد به طرف رستوران رفتند و از جلوی در، مدیر رستوران را صدا زدند و خواستند که صاحب ماشین را صدا بزند تا بیرون بیاید.  او هم بعد از دوبار آمدن و رفتن گفت که ماشین مال شهردار است و می گوید بعد از نهار.
ماموران راهنمایی و رانندگی هاج و واج ماندند و خواستند صبر کنند تا بیرون بیاید و به قول جناب سروان، به شیوه تسلیمی جریمه اش کنند. من هم به ستواندوم گفتم مطمئنم که به این زودی بیرون نمی آید و ایستادن این جا بیفایده است. اما او چند بار اصرار کرد و گفت این سوژه خوبی برای شماست کمی صبر کنید. من هم به خاطر اصرارش قبول کردم. در همان حال الگانس راهنمایی و رانندگی آمد و من در این موقع به طرف پیاده رو رفتم تا آن جا منتظر بمانم. همین که برگشتم دیدم اثری از ماموران نیست. با خودم گفتم که حتما داخل کیوسک رفته اند.
از رفتن ماموران تا بیرون آمدن شهردار از رستوران نزدیک 25 دقیقه ای طول کشید و من در آن هوای برفی ایستادم تا به قولم عمل کنم و در ضمن واکنش شهردار را هنگام جریمه شدن ببینم. اما شهردار خیلی آرام به طرف ماشینش رفت و در را باز کرد. من هم سریع به طرف سرگروهبان وسط چهارراه رفتم و ضمن اشاره به ماشین شهردار که داشت به طرف خیابان داسیران می رفت، گفتم ببین شهردار در محل ممنوع توقف کرد رفت و جریمه هم نشد. گروهبان هم درحالی که نمی خواست به طرف اشاره من نگاه کند با تاسفی عمیق تایید کرد. من هم گفتم به جناب سروان بگویید که من ایستادم اما شما رفتید و کسی نماند که شهردار را جریمه کند. بعد با عجله به طرف محل کارم رفتم تا کمی از تاخیر بیشتر از نیم ساعتیم را جبران کنم.
بعد از ظهر همان روز  هم که از سر کار برمی گشتم باز سراغ همان ستواندم رفتم و گفتم که من ماندم ولی فکر می کنم شما با آن الگانس رفتید. گفت بله. گفتم حیف شد کسی شهردار را جریمه نکرد. او هم با تاسفی عمیق تاییدکرد.
خوب تفسیر این داستان را که مطمئنم هر روز و برای خیلی از صاحبان مسؤولیت دیگر وحتی همشهریان مختلف هم روی می دهد برای شما می گذارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 21:29  توسط دلیر مردوخی  |